یکی می گفت تو یه افسانه قدیمی اومده که قمریها میگن:موسی کو تقی؟
صبح یکی نیست بهشون بگه بابا نه موسی تو اطاق منه نه تقی
اینقدر در اتاق من داد و بیداد نکنید
بازهم من و بلاگفا و خورشيد و ماه
به ايستگاه آخر باران رسيديم آنجا هم
كسي منتظرمان نبود
بهتر است پياده شويم!
پ.ن:چند وقت نبودم شرمنده
من هستم تا هميشه
مي گفت: گندم هامونو معتادها آتيش زدن
هيچ پولي نداريم.
گفتم:ناراحتي؟
ميگفت:نه
تعجب كردم....پرسيدم:چرا؟؟!
ميگفت:كسي نبود كه گندم هارو درو كنه
شوهرم و برادرش رفتن شهر كار كنند!
پرسيدم:چكار؟
خجالت كشيد، يه كم فكر كرد و
گفت: آزاد
زنده ياد حسين پناهي ميگفت:
دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است
پ.ن :داشتم اين آهنگ از رضا يزداني رو گوش مي دادم!
ياد اون حرفها اوفتادم...لينك دانلودشو گذاشتم!حتما گوش كنيد كلي حرف داره
خدا جون اين دست عادت نداره به جز تو سمت ديگري دراز شه
خودت بگيرش!
ای کاش سفیدی کاغذ را می نوشتم
در اعتراض به سکوت زمونه
سکوت قلم رو نشون می دادم
پ.ن:ضربت خوردن مولا رو تسلیت می گم
جرقه ای بود بر گرفته ازپست یکی از دوستان وبلاگی
شاید چون از دلم اومد بر دل نشیند!!!
و انسان زيبا ترين نقاشي خداست نه به خاطر چشمان رنگارنگشان
نه اندام موزونشان
نه و نه و نه
فقط به خاطر دل تنگش
پ.ن: حلال بفرمایید صاحب تنهایی های من
ديشب دوستم مي گفت:
از تاريكي مي ترسم،چون از ناشناخته ها پر شده